تبليغاتX
بهار

بهار

عروسک ناز من

ذوق كودكي

سلام به همه بابام برام يه صورتي ديگه خريد .يه صورتي پلنگ بادكنكي به چه قشنگي فقط حيف كه نميتونم پيشم بخوابونم چون خيلي بزرگه

تازه يه هواپيماو يه ماشين پليس هم خريد اخه من خيلي از پويس (پليس) خوشم ميايدهمشهم سرچهارراه به ماماني و بابايي نشونشون ميدم چون تو مهدكودك خيلي راجع به اون صحبت ميكنند

اما  ديشب فكر كنم سرماخوردم جون اب دماغم هي مياد هرچي مامانم پاك ميكنه بازهم مياد گرمم هست ولي اون كولر روشن نميكنه و به بابام ميگه تاخوب نشه روشن نكنيم چكار كنم مامانم ديگه !

حالا ديگه همه تلفنها رومن جواب ميدمو همه اسمها روهم با زبان كودكانه صدا ميزنم خوب مثل اينكه زياد صحبت كردم برم كبابمو بخورم بعدا برميگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:48  توسط مامانی و بابایی  | 

بهارعزیزم

سلام به همه عزیزانی که وبلاگ دختر عزیزم را میخوانند این بار میخواهم خودم راجع به دخترم بنویسم 

بهار امروز۲۸ماهه شد امیدوارم که هیشه مثل بهار شاد و سرحال باشه .بهارم  این روزهاخیلی بیشتراز قبل شیرین شده است حالا قشنگ کلمات را بازبان کودکیش بیان میکنه به زیبایی خاصی خودش را برای ما لوس میکنه  حالا هم غذا بهتر میخوره (البته بهتر از قبل )و هم خوب میدود و هم خوب ارتباط برقرار میکنه   باعروسکش حرف میزند و انها را به روشی که تو مهدکودک یاد گرفته میخواباند بهار عاشق راه رفتن تو پارک هست و هرچقدر تاب سواری کند ویا سرسره بازی کند باز هم موقع برگشتن گریه میکند هنوزهم  باکلی علاقه خونه اقاجونش میره چون اونو از نوزادی خیلی دوست داشت من از خدای بهار همیشه برایش سلامتی و خوشبختی خواهانم اما از اینکه نمی توانم کلی ازکارهایی که واقعا درذهنم هست برایش انجام دهم ناراحتم اما امیدوارم یه روزی بشه که همه چی درست بشه 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:16  توسط مامانی و بابایی  | 

سختی آن شب هیچوقت یادم نمیره

مامانم منو ازشیر گرفت شب ششم اسفند مامانم با نهایت ناراحتی منو ازشیر گرفت به کسی نگید ولی کلی گریه کرد او دلش به حالم میسوخت ولی خب چاره ای نبود چون من ۲۶ ماهه شده ام منهم که اصلا فکرشو نمیکردم یا دفعه با شیر تلخ روبروشدم ولی خب غرورمو نشکستم و به روم نیاوردم ولی خیلی بهم سخت گذشت  مخصوصا شبش که اصلا به بی شیری عادت نداشتم روزهای بعد هم برام سخت بود ولی نه مثل شب اول .  خلاصه که امیدوارم بچه های هم سن من هم راحت از شیر گرفته شوند  خب دیگه بعدا برمیگردم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 15:41  توسط مامانی و بابایی  | 

شانزده ماهه شدم

سلام  من شانزده ماهه شدم درست شب قبل از عید وقتی مامانم با بابام داشت صحبت

 میکرد من خودم به تنهایی پاشدم ووایستادم وبعد راه رفتم این اولین باری بودکه

 خودم بدون کمک وایستادم خلاصه برام کلی دست زدندو بعد باهم رفتیم بیرون اما

 برخلاف همه به من اصلا تعطیلات عید خوش نگذشت نمیدونم چرا کلی هم وزنم کم شد و

 هم دوتا دوندون اسیاب هم دراومد  کلی هم وابسته به مامان وبابام شدم بطوریکه

 نمیذاشتم اصلا  جایی برن خلاصه اینکه بعد از هفدهم که رفتم مهد کودک انگار روز اول

 مهد برام  تکرار شد خدایا چقدر اینجا بده  اصلا دوست ندارم مامانم رو می خوام اخه اونها

 چه جوری دلشون اومد منو بذارن و برن . من تا پانزده روز کارم همین بود هروز صبح خودم

 بخواب میزدم ولی باز فرقی نداشت منو میبردن مهد کودک . مامانم هروز به بابام می گفت

 چیکارکنیم بابام که میدونستم ته قلبش اصلا اونجا رو دوست نداره  هی می گفت دخترم

 درست میشه بابا فدات بشه .ولی خوب. منهم بالاخره تصمیم گرفتم که با این شرایط

 تطابق پیداکنم دیگه هروز خودم بغل خاله ها میرفتم و به مامانم دست تکان میدادم و

 اونهم میگفت بای بای . وهر روز که ظهر دنبالم می اومدن از دور براشون بوس میفرستادم

 ودستم رابه علامت دلم یه ذره شده به بابام نشون میدادم این کار رو مامان بزرگم بهم

 یاد داده بود خلاصه اینکه الان حدود ۱۲ تا یی  دندون دارم ولی بازهم فقط از قرمه سبزی

 خوشم میاد وبس .صبح رفتیم پارک و کلی راه رفتم و شیطونی کردم  ولی آخرش گریه

 کردم چون خیلی گرسنه ام شده بود باید حتما شیر میخوردم خلاصه شیر خوردم و خوابیدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط مامانی و بابایی  | 

بهار قشنگ من

سلام عزیز دل خاله

تولدت مبارک باشه گل گلی جونم

۱۰۰ سال زنده باشی نازنین من

دوستت دارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:9  توسط مامانی و بابایی  | 

اومدم باكلي خبر

سلام به همه دوستان .اول ازهمه شما پوزش مي خوام  كه باكلي تاخير اومدم اما عوضش باكلي خبر خوب اومدم من حدود ۲۰روز پيش سرماخوردم كه با تهوع همراه بود وكلي وزن ازدست دادم بعد ازكلي دكتربردن فهميدن كه اصلا احتياج به هيچ اقدامي نبود خودم به لطف خداو دعاي شماعزيزان خوب شدم و شروع كردم به خوردن غذا آخه اشتهام كلي از دست داده بودم بعد  اينكه يك ماه پيش خونه مامان جونم شروع كردم به سينه خيز رفتن ولي فكر نكنيد تا اونموقع كاري نكرده بودم قبل از اون واميستادم الان كمي به تنهايي و بقيه اش هم باكمك مبلها واميسم و راه ميرم انشاءاله تا يك هفته ديگه هم تنهايي خودم راه ميرم اينو خداتو گوشم گفت . ديگه براتون بگم كه دوتادندون بالاهم در اومد اونهم  بعد ازكلي دردسر كشيدن . حالا منهم مثل شما غذا ميخورم ازبس  سوپ خوردم حالم بد شد . اما يك خبر جديدتر اينكه هفته ديگه تولدمه اما سرمامان و بابام خيلي شلوغه چون ميخوايم برم خونه جديدمون .ولي بابام قول داده كه يك تولد برام توخونه ويكي هم تو مهد بگيره شما هم بياين ببينمتون  خيلي خوشحال ميشم  هفته بعد باخبرهاي خوب ميام قول ميدم

 فعلا باي باي

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:10  توسط مامانی و بابایی  | 

.

                                             
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:28  توسط مامانی و بابایی  |